تبليغاتX
***دلتنگی***
سلام دوستان

من اومدم ......

شرمنده از اینکه مدتی نبودم.....دسترسی به نت نداشتم ....

خوشحالم از اینکه دوباره برگشتم پیشتوم ........

 اومدم با دلی پر از دلتنگی ..... اومدم که بگم این دنیا با آدم هاش چقـــــــــــدر نامردن ......

چی بگم ، چی بگم که هر چقدر هم بگم چیزی از پیش نمیره.....

بی خیال

 اگه نمیتونم چیزی رو تقییر بیدم عوضش دوستای خوبی مثل شما رو دارم .......

بای تا های

 

*****************

 

 

 

+ نوشته شده در 88/08/19ساعت 21 توسط حــمــیــد |


 

آری همیشه قصه این چنین بوده است

 

گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم

 

من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم

 

تا این باد با دلتنگی هایم چه کند

 

آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟

 

و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟

 

یا  در این شب بارانی ...

 

بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند

 

یا شاید در شبی مهتاب

 

آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد!

 

یا شاید در پگاهی سرد

 

در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند!

 

آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟

 

دلتنگی هایم را به باد سپرده ام...

 

شاید این باد دلتنگی مرا

 

در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند!

 

 بگذار برایت بگویم

 

 

که امشب سخت دلتنگت هستم...............!

+ نوشته شده در 88/07/12ساعت 12 توسط حــمــیــد |


یه جورایی باز دلم گرفته... نمی دونم چرا...
نمی دونم چرا وقتی به تو فکر می کنم
یهویی از دنیا می پرم...
فکرشو کردی وقتی تو ساحل قلبم راه میری...
فکرشو کردی وقتی که تو دریای اشکام شنا می کنی...
یا وقتی که تو آسمون چشمام پرواز می کنی...
یا وقتی که شبها به خوابم میای
و به درددل هام گوش میدی...
یا وقتی که با اشک چشمام وضوی عشق می گیری...
یا وقتی که به نقاشی طلوع زندگیم٬ سفید پوشی...
و به نقاشی غروب زندگیم٬ سیاه پوش...
میدونی آروم میشم...
میدونی آروم میشم اما نه به آرومی روزهای دریا...
میدونی آروم میشم اما نه به آرومی شب های صحرا...
فقط به آرومی با تو بودن.....

 

***********************

+ نوشته شده در 88/07/11ساعت 12 توسط حــمــیــد |


دیگر نمی خواهم گریه کنم.صبر می کنم.چاره ای نیست.نمی توانم بگویم دوستش دارم.نمی توانم جلوی لرزش صدایم را بگیرم که چطور راز دلم را فاش می کند.باید صبر کرد.من تا آخر عمر ایستاده ام.شاید بیاید.شاید ببیند که من این همه وقت منتظرش بوده ام و نگاهی به من بیاندازد.دیگر نایی برای گریه ندارم.خسته ام.خیلی خسته.فقط ، فقط می خواهم بفهمد که دوستش دارم.نمی دانم چطور؟؟آیا قاصدک ها کمکم می کنند؟؟آیا پرنده ای است تا بتواند ندای عشق مرا به او برساند؟؟آیا شاپرکی هست تا بر شانه ی او بنشیند و در گوش او.....

دیگر حالی نمانده....

حتی توان نا امیدی هم در من فروکش کرده.اشکالی ندارد.سال ها هم که شده صبر می کنم.بالاخره می توانم با عکسش با یادش و با دیدارش کمی خود را کنترل کنم.از شما هم به خاطر ناامیدی هام پوزش می طلبم.

 

************************

+ نوشته شده در 88/07/10ساعت 21 توسط حــمــیــد |


              بیچاره من که بعد تو آواره میشم                  باورم نمیشه که رفتی از پیشم  

 رو زمین گذاشتمت اما به سختی                     اومدم ببینمت اما تو رفتی

چاره درد من مرگم رسیده                          اینجا حتی قبله هم صبرم نمیده

     اومدم نذارم عشقتو ببازی                         اما این رسمش نبود مهمون نوازی 

آره این رسمش نبود مهمون نوازی

  

میمیرم اگه از تو نشونی نمونه عزیزم         میسوزم تو نیای چشامو من به در میدوزم 

میمیرم نگو رفتن من باست فرقی نداره        من میرم اما گریه نکن دیگه فایده نـــداره 

میرم میرم میرم بدونه وداع                       میرم میرم میرم به خـاطـره ها 

میرم میرم خــداحــافــظ 

 

بیچاره ام ، خسته ام ، چشم انتظارم                 توی این پس کوچه ها تنها نذارم

نیستی از تاریکی شبها میترسم                       بی وفا دارم توی سرما میلرزم 

 میترسم از غصه ها دووم نیارم                         آخه هیچ نشونه ای از تو ندارم  

     آروم آروم دارم از غصه میمیرم                        تو بگو نشونتو از کی بگیرم

تو بگو نشونتو از کی بگیرم

  

میمیرم اگه از تو نشونی نمونه عزیزم           میسوزم تو نیای چشامو من به در میدوزم

   میمیرم نگو رفتن من باست فرقی نداره          من میرم اما گریه نکن دیگه فایده نداره       

   میرم میرم میرم بدونه وداع                       میرم میرم میرم به خاطره ها 

میرم میرم خداحافظ

  

تموم زندگیم این بود ، من و بغض و در و دیوار ، چی مونده از سر خستم

که میخواد بشکنه این بار ، میرم خدا حافظ

  

میرم میرم میرم بدونه وداع                       میرم میرم میرم به خاطره ها 

میرم میرم خداحافظ

**************************

+ نوشته شده در 88/07/09ساعت 20 توسط حــمــیــد |


خودت میدونی میدونم دلیل رفتنت چی بود اما میتونستی نری چرا میگی قسمت نبود

اگه قسمت نبود چرا تو موندی خدا چرا ما رو به هم رسوندی

اگه میدونستی یه روزی میری چرا روزها رو تا اینجا کشوندی

چرا روزها رو تا اینجا کشوندی؟

 

  چی بودم چی شدم بخاطر تو                   ولی پشت دلم رو خالی کردی

حالا اسمت میاد گریم میگیره                  نمیدونی که با دلم چه کردی

          اگه در حق تو خوبی نکردم                      بدون که خالی بود دستهای سردم

ولی من در عوض هر چی که بودم          با احساسات تو بازی نکردم

با احساسات تو بازی نـــکـــردم

 

 

اگرچه میدونم دوسم نداری                   به هر در میزنم تنهام نذاری

اگر پای کسی هم در میونه                   بذار اسمت اقلاً روم بمونه

دم آخر بذار دست روی دستهام              بذار بهت بگم دردم چی بوده

فقط لطفی کن و حرفهامو بشنو              شاید دیگه نگی قسمت نبوده

اگه تصمیم رفتن رو گرفتی                    ببخش اگه پشیمونت نکردم

آره من باسه تو کم بودم اما                   با احساسات تو بازی نکردم

با احساسات تو بازی نـــکـــردم

+ نوشته شده در 88/07/08ساعت 12 توسط حــمــیــد |


 دیگه مجبور نیستی هر جا که میری ازم اجازه رفتن بگیری

میشه با هرکی که میخوای بجوشی اصلا هرچی دلت میخواد بپوشی

میشه به هرکی میخوای دل ببندی یا با غریبه ها بگی بخندی

وقتی گیر میکنی یا میری جایی دیگه نیستم بهت بگم کجایی دیگه نیستم بهت بگم کجایی

نرو تنهام نزار با درد و غمهام اگر چه دلخوری از خیلی حرفام به قرآنی که از سایش گذشتم به مرگ هردوتامون خیلی تنهام

نگو میبینمت یه روز دیگه آخا احساسه من اینو نمیگه نمیتونم قبول کنم نباشم تر و خشکت کنه یه مرد دیگه تر و خشکت کنـــــــه یه مرد دیگه

 

خداحافظ  همیشه بهتر از من ، همیشه یا که هرجا سرتر از من ، تو چشمات بهترین بودن تو دنیا ، نمیدیدی اگر چه کمتر از من ، خداحافظ که رفتم بی بهونه ، از این خونه دلم بدجوری خونه ، به جای سر به روی شونه من ، تو یادم خاطرات تو میمونه ، تو یادم خاطرات تـــو میمونه

 

اگه کوه طلا باست بیاره اگه دنیارو زیره پات بزاره بازم دستای خالیم خوب میدونن که هیشکی قد من دوست نداره

 گلت خشک شد ولی هرگز نمرده زمان بوی تو رو از خونه برده دلم خوش بود مییای یه شب تو خوابم ولی چند ماهه که خوابم نبرده

 داری میری ولی پیشت میمونم واست هیچی نبودم خوب میدونم ولی من در عوض هرجا که باشم واست تا آخر عمرم میخونم

 واست تا آخـــــــر عمرم میخونم.

 

شاید خیلی چیزها میخواستی اما              منم هیچی نداشتم پات بریزم

اونقد بغضم رو پنهون کردم از تو                از اون روزی که رفتی مریضم

قدیما یادمه میرفتی جایی                        همیشه یه خداحافظ میگفتی

چقدر آسون شدم باهات قریبه                  بازم پشت سرم چیزی شنفتی

الان داغی نمیفهمی چی میگی                مدیونی اگه یادم بیفتی .....                    

+ نوشته شده در 88/07/07ساعت 13 توسط حــمــیــد |


بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر تا من به یقین برسم كه تو وجود داری،

 دروغ نیستی! فریب نیستی

من در میان دریایی ایستاده ام و شن های ریز طلایی ساحل را درون دستانم گرفته ام.

 ببین چگونه از لای انگشتان مرتعش و فشرده ام می لغزند و به دریا فرو می ریزند

 مشت هایم را سخت تر می فشارم تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.

اما افسوس كه هر چه سخت تر می فشارم،

 شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای انگشتانم فرو می ریزند

 و من اشكی چند از دیدگان فرو می ریزم!

آه خدایا، چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم.

 خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای ریز از این شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم

آه

خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش نگه داشت!

آیا تمام چیزهایی كه ما می بینیم، یا می پنداریم كه می بینیم چیزی نیست جز

 رویایی در خواب ؟؟

نمیدانم میتوانم تحمل کنم این بیخبر بودن و بیخبر گذاشتن را؟

روزهایی بی او و بی هیچ اثری از او...

تنها رفتن...تنها ماندن...تنها با خود گریستن

ترسم از اینست که فقط من تنها باشم!!آرزوی تنها ماندن اگرچه شرم اور است اما میخواهم که باشد

 

خیلی

  

 

 

 

 

 

دلم گرفته 

+ نوشته شده در 88/07/06ساعت 12 توسط حــمــیــد |


+ نوشته شده در 88/02/31ساعت 11 توسط حــمــیــد |


یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش ۲ یا ۳ ماه بیشتر زنده نیست، یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که به هم نمیرسند، یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خودت بی وفا نیست، و یاد گرفتم که هر چه عاشق تری تنها تری....

هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟ ؟

+ نوشته شده در 88/02/30ساعت 10 توسط حــمــیــد |


خدایا،    آخه واسه مردنم تبعیض قائل می شی؟!

یکی رو توی خواب با سکته قلبی با خودت می بری، یکی رو هشت سال تو بستر بیمارستان و خونه عذاب می دی اول سرطان سینه می گیره، زجر عمل جراحی، شیمی درمانی ، پرتو درمانی و هزار بدبختی دیگه و بعدش این بیماری مهلک رو درگیر می کنی با کبدش و بعد با استخوان هاش  و بعد هم با مغز!!!!

می گن هر کی رو بیشتر دوست داری بیشتر زجر میدی تا پله های تعالی رو طی کنه...

آخه حکمتت رو شکر!!ولی جون هر کس که دوستش داری من رو بذار جزء اون دسته که قرار نیست متعالی بشن. اگه قراره این زجرها برای من چیزی به ارمغان بیاره نمی خوامش. من رو در خواب آروم با خودت ببر...

امضاء: بنده ناشکر که هر روز با یک احساس متفاوت از خواب بیدار میشه.

+ نوشته شده در 88/02/29ساعت 11 توسط حــمــیــد |


عاشقی را شرط اول ، ناله و فریاد

این روزا مد شده همه واسه خودشون اقلا 20- 30 تا عشق دارن!!!!!حتی اونایی که ادعای تقوا دارن و دین گراییشون بیش از تصور بقیه اس!

(قصد توهین ندارم . وفقط چیزایی رو که دیدم میگم)

اونقدر که وقتی ازشون اسم عشقشون رو می پرسی سه ساعت طول می کشه تا بالاخره تصمیم بگیرن ببینن کدومشونو بگن!
اون قدیما
(البته ما که نبودیم ولی تا اونجا که توی کتابها و فیلمها میشه دید)رسم روزگار این جوری نبود...

اگه یکی؛یکی رو دوست داشت با هم به هزار زور و زحمت ازدواج می کردن!(چون قبلنا حتما باید خانواده ها برای بچشون تصمیم می گرفتن،چون معتقد بودن که پسر یا دخترشون هنوز بچه است و هنوز براش زوده تا توی این مسائل تصمیم گیری کنه!به همین دلیلم ازدواجای اجباری در گذشته بیشتر از حالا بوده)!


اما الآن...!!

جوونا برای اینکه خودشونو جلوی بقیه بی احساس نشون ندن یا اینکه برای مواقع بیکاریشون یه سوژه پیدا کنن؛

یا دست به هرزه کاری بزنن،به دروغ اسم مقدس عشق رو می برن و...

طرف مقابل هم که معمولا آدم ساده ایه برای نشون دادن عشقش به اون،هر کاری رو براش انجام میده...

جدی میگم...دلیلی نداره اون صورتک همیشگی رو روی صورتمون بذاریم و خودمونو گول بزنیم

+ نوشته شده در 88/02/28ساعت 12 توسط حــمــیــد |


ســـلام مــهـربــانــم،

چوب خط روز های بی تو بودن که پر شد، نامه اي برايت نوشتم،

نامه اي برای تو و برای اين عکس ميان قاب و برای اين تپش کهنه در سينه.

نامه ام را ميسپارم به دست باد .ببرد آنسوی تمام اين ديوار ها ،اين جاده ها ،اين روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوی تمام نمی دانم هايی که دستانم را و دستانت را از هم جدا کرده اند... باد می داند،خوب می داند،يادت نيست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه اي قبل از غروب, باد بادکم را از بندش رها کرد و به دست آشفته موهايت سپرد.

حالا که گفتم يادم آمد،بايد روی پاکت بنويسم :

''برسد به دست دختری که باد موهايش را شانه ميزند.''

آخر خانه ات را که نميدانم،روزی در پی بادبادکی دوان بودم که تلاقی نگاهت راه بر پاهای برهنه ام بست. اصلا مينويسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهی که آيينه اميدم بود و نويد فردا هايی روشن، فردا يی که تلاقی آرزو هايمان بود،و کور سوی فانوسی در مسير اين راه تاريک . فردا ... فردا... فردايی که هنوز در راه است!

امّا نه،اين دو خط نامه که جای اين حرف ها نيست، همين لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر ميکند،اگر دوباره قصه دلتنگی از نو تازه کنم.بگذار اصلاً از ميهمانيم بگويم: جای تو خالی ،چند وقت پيش بود که تکرار اين روز های بی خاطره را جشن گرفتم؛ مهمانی که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره اي چيدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته.

شرمنده مهمانم،که شادی سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سفره تو! اين گناه عاشقيت ما بود که قهر خدا در پی داشت و قحطی نعمت. چه بگويم؟ شاد باد روزگار تو که همين خشکيده لبخند گوشه لبانت, سهم سفره خالی ماست از اين سال های بی برکت...

جده ام ميگفت:در پس سال های خشکسالی،روزی عاقبت, چنان بارانی باريدن گيرد، که ديگر حتی نقشی از نشانه ها بر ديوار آجری کوچه باقی نماند . خدايش بيامرزد.ديوار کوچه خاطره ها را که نمی دانم ،اما حياط خلوت خانه ام همان شب خواب باران ديد. باران که چکه چکه بر سقف سفالی خانه می باريد.دلم به حال کبوتر های زير شيروانی سوخت،کز کرده بودند کنار هم...سردشان بود.

فردای آن شب بود که چوب خط روز های بی تو بودن به سر آمد،نامه اي برايت نوشتم.

''ميسپارمش به دست باد''

+ نوشته شده در 88/02/13ساعت 11 توسط حــمــیــد |


صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر

 ولی از این دو دردناکتر این است که ندانی صبر کنی یا فراموش

 

مثل مردن می مونه دل بریدن

ولی دل بستن آسونه شقایق

 

+ نوشته شده در 88/02/11ساعت 13 توسط حــمــیــد |